کاش میرفت تشنگی با اشک
حاج منصور ارضیپسندیدن11
بازدید900+
کاش میرفت تشنگی با اشک کاش یک قطره اب بود به مشک کاش تیری چنین شتاب نداشت کار با کودک رباب نداشت تشنه بود و به روش رنگ نداشت طفلک اصلا بنای جنگ نداشت چارهی دیگری نداشت حسین آبرو را گرو گذاشت گریههای حسین را دیدهاند به تمنای آب خندیدهاند تا عیان شد به قوم زیر گلو تیر عباس کش زدند به او شد بهاران خیمه پاییزان سر او شد به پوست آویزان طفل خود را گرفت در دل دشت دو قدم رفت و یک قدم برگشت مثل اکبر عباش لازم شد به سوی خیمههاش عازم شد خون دل را چگونه پاک کند پسرش را چگونه خاک کند کاش دفنش دقیقتر میشد قبر اصغر عمیقتر میشد کاش بعد از غروب آن نامرد سر ازش خاک درنمیآورد سیب بود ایمن از گزند نشد سر اصغر به نیزه....