کاش تا خیمهی سبزت برسد فریادم
ابوذر بیوکافیپسندیدن9
بازدید700+
کاش تا خیمهی سبزت برسد فریادم۳ من از آن روز که در بند توام آزادم عاشقم دست خودم نیست بگو تا چه کنم؟! دل به یک یوسف گمگشتهی زیبا دادم باز من ماندم و پروندهی امضاءنشده کاش با یک نظر لطف کنی دلشادم تشنهی روی توام رفع عطش میخواهم گفتم از تشنگی و یاد لبی افتادم بعد یک عمر «حسین» است فقط ذکر لبم چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم