شب دوم که میشود آغاز
ابوذر بیوکافیپسندیدن2
بازدید100+
شب دوم که میشود آغاز سینههامان عجب غمی دارد خواهری با برادرش میگفت خاک اینجا چه ماتمی دارد کاروان آمده ز راه دراز کاروانِ ستاره و خورشید کهکشانی که نور صورتشان به هزاران ستاره میتابید کاروانی به رهبری حسین صفبهصف پشت هم صنوبر و یاس دلخوشی همه؛ علی اکبر تکیه گاه همه؛ عمو عباس محمل نور، محمل عفت محملِ وارثانِ اصل و نصب پهلوانان حیدری دورِ اُمّ کلثوم و خواهرش زینب بین مردانِ قافله انگار ... صحبت از جنگ نابرابر بود دل ذریهی رسول الله نگران و حزین و مضطر بود شاه از مرکبش پیاده شد و کمی از خاک کربلا برداشت گریه میکرد، با خودش میگفت کاش این دلشکسته، مادر داشت مادرم نیست تا به بالینش بگذارد سر مرا قدری نیست تا التیام بخشد او غصهی خواهر مرا قدری میرسد مادرم، ولی وقتی تن من غرق خاک و خون شده است لحظهای که همه زمین و زمان بر سر دهر واژگون شده است میرسد، لحظهای که با خنجر مینشیند کسی به روی تنم میرسد، لحظهای که در گودال اسبها میدوند بر بدنم