چیزی نمانده خاطرم از نان مادرم
مهدی رسولیپسندیدن16
بازدید700+
چیزی نمانده خاطرم از نان مادرم چیزی به غیر تاول دستان مادرم تنها اتاق خلوت رویای کودکی شاهانه بود چادر ارزان مادرم قایم که میشدیم، کسی کارمان نداشت در چادر گرفته به دندان مادرم هرگز قسم به جان عزیزش نخوردهام دلتنگ مادرم شدهام، جان مادرم از روزگار درس فراوان گرفتهام اما هنوز طفل دبستان مادرم یادش بخیر شانه به گیسو میکشید قربان گیسوان پریشان مادرم