چه غروب غم انگیزی
حاج عبدالرضا هلالیپسندیدن9
بازدید2.7K
چه غروب غم انگیزی روی نیزه اشک میریزی بچه ها رو تنت افتادن شبیه برگای پاییزی فریاد زدم تا که رو سینه نشست داد زدم نگو برو برمیگردونه چرا تن تو رو پر پر زدی نفس آخر و بی سر زدی چه غروب غم انگیزی نداره زخم دلم مرهم روم نمیشه که بگم داداش بسته دستامو یه نامحرم خیمه ات حسین خیمه ات حسین سوخته با موی رقیبه ات حسین هی اومدن منو قربة الی الّلهی زدن با کعبه نی میبرن ناموستو بزم می چه غروب غم انگیزی میدونی تو بدترین حالم بین تیر و نیزه و شمشیر دنبال تنت تو گودالم با قلب خون دیدم انگشتو برید ساربون انگشترت بود تو دستش سیلی زد به دخترت غوغا شده روی حرمله به روم وا شده چه غروب غم انگیزی مادر رو صدا میزدی معلوم اینجا دست و پا میزدی مادر رو صدا میزدی پنجه به رمل کربلا میزدی نیزه بی هوا میزدن پیش چشم خیرالنساء میزدن معلوم غریب کُشتنت معلوم از شوق عجیب کُشتنت معلومِ غریب کُشتنت دور هم چند تا نا نجیب کُشتنت مست هلهله کُشتنت معلوم تو چند مرحله کُشتنت مست هلهله کُشتنت رگهات میگن با فاصله کُشتنت الشّمر جالس قاتل رو سینتِ هر کی که میرسه فکر غنیمتِ الشّمر جالس خنجر نمیبره پهلوی زخمیِ تو چکمه میخوره الشّمر جالس آبو صدا نزن رو خاک کربلا هی دست و پا نزن الشّمر جالس چشمتو وا نشد هرچی به سر زدم از سینه پا نشد الشّمر جالس میخنده قاتلت تو چنگِ قاتلِ حالا محاسنت الشّمر جالس آه گلو گرفت دردم از اینِ که قاتل وضو گرفت الشّمر جالس خونین گلو شد با چکمه سنان تو پشت و رو شد الشّمر جالس ای وای برادرم