چه بگویم نگفته هم پیداست

چه بگویم نگفته هم پیداست

[ حاج حسن خلج ]
چه بگویم، نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دوتاست
به‌همم ریخته گیسویی
به‌همم ریخته مدّت‌هاست

یا برگرد یا آن دل را برگردان
یا بنشین یا این آتش را بنشان 
آه ای جان آخر تا کی سرگردان
ای زیبا، ای بابا
...
لیلی و مجنون اگر می‌بود در دوران من
آن یکی حیران تو می‌گشت و وان حیران من
...
نگفتی من دل دارم، رفتی
نگفتی دختر داری، رفتی
بدون این‌که بار غم رو
از رُو دلم برداری، رفتی

حالا من بدون تو کجا برم
حالا من بدون تو چیکار کنم
اون‌قد گریه می‌کنم که نیمه‌شب
از خواب ناز چشاتو بیدار کنم

آه آه آه دلم بابا
وای وای وای سرم بابا
از بس زدنم کمرم بابا
...
آخرین لحظه‌ای که می‌رفتی
دامنت پا کشید از سر من
با همه غیر من وداع کردی
تو نگفتی کجاست دختر من؟!

بهترین، مهربان‌ترین بابا
خوب کردی که آمدی سویم 
گرچه ویران‌نشینم امّا تو
بنشین روی فرش گیسویم

بعد تو عمّه‌ام پدرجان زد
گره محکمی به معجر من
علّتش را سوال کردم، گفت:
دشمنت بی‌حیاست دختر من

نظرات