چنین حکایت تلخی که دیده و که شنیده
میثم مطیعیپسندیدن13
بازدید1.9K
چنین حکایت تلخی که دیده و که شنیده سه سالهای که غم او به عمر نوح رسیده شنیده قصهی مادربزرگ را و ندانم که نازدانهی زهرا، چه از کشیده کشیده سه سالهای که دمیدهست روضههای غریبی به بازویش که شکسته، به قامتش که خمیده عزیزِ جان حسین است و روی خار مغیلان چقدر این سو و آن سو فرار کرده دویده بمیرد آنکه کشیدهست معجر از سر طفلان شکسته بادا دستی که گوشواره کشیده سهسالهای که خودش زینبیست با همه خُردی تمام رنج سفر را به جان خویش خریده رقیه آیهی عشق است و امشب از سر بابا شنیده آیهی قرآن، ولی بریدهبریده **** (یه کنج از حرم بهم جا بده دلم تنگته خدا شاهده هوای حرم هوای بهشت ببر کربلا بجای بهشت) (ز خانهها همه بوی طعام میآمد ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم)