چشم پر باران که دیدم باز بارانی شدم
مهدی اکبریپسندیدن27
بازدید4.4K
چشم پُر باران که دیدم باز بارانی شدم در حرم هر کس میآید تو رفیقش میشوی اهل هر جایم دگر امشب خراسانی شدم نوکرت هر کس که باشد چاکرش هستم رضا من غلام لاتهای چاله میدانی شدم اولش جاروی تو گرد و غبارم را گرفت بعد سقّاخانه رفتم آب درمانی شدم سفرهات را پهن کردی و گداها آمدند بیتعارف وارد تالار مهمانی شدند دخل و خرج من بههم خورد آبروی من نریخت باز کم آوردم و گفتی خودم بانی شدم کربلایی من سلامت را رساندم بر رضا کربلایی خوشبهحال من که ایرانی شدم بیقرارم تا مُحرّم ای اجل مهلت بده من بدون یا حسین انگار زندانی شدم مسیر نور در اوج رهایی رسیده تا افقهای جدایی شنیده شد صدای آشنایی زِ اطراف حریم کبریایی ندا آمد علی یا اهل العالم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم شراب سرخ با پیمانه میگفت کبوتر وقت ترک لانه میگفت جنون عشق در دیوانهای گفت شنیدم شمع با پروانهای گفت بسوزید پابهپای من در این غم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم سر بازار با قدّی خمیده عصای پیریِ بابا رسیده خودش با شانهای بیرق کشیده برایم پیروهن مشکی خریده عجب رختی شود این رخت ماتم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم از این دنیای پوچ هیچ مقدار زِ دست روزگار مردم آزار گرفتارم گرفتارم گرفتار اجل دست از سرم بردار به من مهلت بده ای مرگ این دَم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم شبیه بادها باشیم ای کاش رهاتر از رها باشیم ای کاش شکوه ربّنا باشیم ای کاش مُحرّم کربلا باشیم ای کاش همین امشب بده اذن مرا هم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم هبوت ما چشم روشن تو چه بد بوده است طرز کشتن تو به دست کیست آن پیراهن تو دگر رختی نمانده از تن تو شود بر زیر سُم اسب دَرهم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم چکمه روی بال بردند تنت را تا تَه گودال بردند تو را با نیزهای از حال بردند سرت را بین آن جنجال بردند بگرید عالمی پای مُحرّم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم چه میشد دور تو بلوا نمیشد برای غارتت دعوا نمیشد رقیه خانمت تنها نمیشد سنان پایش به خیمه وا نمیشد کنار زینب تو نیست مَحرم چهل شب مانده تا ماه مُحرّم استخوانهای گلویش زِ قفا ریخت بهم مادرش آمده گودال نچرخان بدنش با ترکهای لبش با نوک پا بازی کرد همهی صورت او با کف پا ریخت بههم