چشم پدر به راه بُوَد ای پسر بیا
حاج علی کرمیپسندیدن10
بازدید700+
چشمِ پدر به راه بُوَد ای پسر بیا تا جان نرفته از تنِ او زودتر بیا صاحب عزا به ختم حضورش مسلم است مردم تمام منتظر ای منتظر بیا ای افتاب سایه نشینِ مَهِ رخت ترسم کسی نظر بزند بی خبر بیا هم صاحب الزمانی و هم صاحب عزا بهر نماز بر تن پاک پدر بیا در احتضار مانده و در انتظار توست باز است این دو پنجره در ره ز در بیا پاره جگر شدهست و جگر پاره جز تو نیست ای پارهی جگر بَرِ پاره جگر بیا (قربان آن سری که به زانو نهادهای)۲ آه ای پسر شما پدر از دست دادهای رختِ سیاهِ داغِ پدر کردهای طلب قربانِ ریشههای نخِ شالِ گردنت ببین خسته حالیام چشمان پر ستاره و دستان خالیام آمده میکنی کفن و تربت و لحد مردِ سیاه پوش خدا صبرتان دهد گویا غریب و بیکس و بییار و خستهای این روزها کنار دو بستر نشستهای انگار غصه دارِ جراحات سینهای گاهی به سامرایی و گاهی مدینهای آن مادری که بال و پدرش درد میکند هم کتف و شانه و کمرش درد میکند گاهی به فکر زهر و دلِ پاره پارهای گاهی به یادِ کوچهای و گوشوارهای این کوچه داغها به دلِ ما گذاشته این کوچه خاطرات بدی جا گذاشته این کوچه بود مادرتان را در آن زدند خورشید را درونِ همین آسمان زدند (خدا به حیدرِ کرار تسلیت داده میان کوچه زنش روی خاک افتاده) این کوچه بود موی حسن را سفید کرد یک اتفاق بود حسن را شهید کرد یک مرتبه نه به خدا بی حدش زدند عمدا مقابلِ پسرِ ارشدش زدند **** سرِ بیتابِ پدر بر سر زانوی من است اولِ درد یتیمیست ندانم چه کنم سخت باشد که ببینم پدرم جان میداد وایِ من وای که کاری نتوانم، چه کنم پدرم گرچه زمین خورد ولی نیزه نخورد یادِ جدم نکنم روضه نخوانم چه کنم به تنِ جد غریبم چقدر نیزه زدند تیر باران شدنش کرده کمانم، چه کنم نیزهها بود که بالا و به پایین میرفت روز و شب از غمِ او گریه کنانم چه کنم **** مرتباً به دهانِ تو چوب میکوبید هر آنچه ناله زدم من نکوب میکوبید بنا نبود که هم نیزه هم سنان بخورد و یا به تشت طلا خیزران بخورد سهمِ مرا ز روضهی مادر حساب کرد زهری که هشت روز جگر را کباب کرد من دل شسکته از غمِ پهلو شکستهام این زهر آمد و به نجاتم شتاب کرد آمد طبیب بر سرم اما گریستم روزی طبیب مادر ما را جواب کرد گر بستری شدم، اثرِ میخ در نبود این میخِ در به ما ستمی بی حساب کرد (لعنت به آن که پشتِ درِ خانه دار زد)۲ با لحنِ تند مادر ما را خطاب کرد (چگونه دق نکند مرتضی از این همه درد)۲ کسی به فاطمه آنجا بلند صحبت کرد فرشتگان ز غمِ او همیشه ناله زدند میانِ کوچه به راه، سرِ یک قباله زدند آبی رساند بر لبِ من مهدیام ولی این رعشهام ممانعت از شرب آب کرد من کربلا نرفتهام اما دَهَم سلام بر آن شهید تشنه که از خون خضاب کرد وقتی رقیه دید پدر را به گریه گفت ما را یزید واردِ بزم شراب کرد **** شراب و خورد لباتو پاره پاره کرد یکی ازش کنیز میخواست نگم به کی اشاره کرد تو بزم مِی غرورِ مهمونت شکست یه جوری زد بابا دیدم چجوری دندونت شکست