نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

چشمت روشن داداش بالای گودال به خواهرت چقدر شمر حرف بد زد تو داشتی با خدا صحبت میکردی که بی هوا بالگد به پهلوت زد اومد با چکمه رو سینه است نشست تو خیمه دخترت خدا خدا کرد رو پای مادرت بودی سرت رو با ضربهی دوازدهم جدا کرد روضه شد تکرار ، دنیا شد رو سرم آوار هی بهش گفتم ، پاتو از روتنش بردار داری جون میدی ، دست و پا تو تکون میدی خاتمت داغه ، دشمن داری نشون میدی چرا افتادی زیر کوه نیزه ، نمیشه بوریا واست کفن شه زن پرده نشین تو مدینه نباید با سنان هم سخن شه دیگه گفتم تموم شد کارت اما ، شروع شد تازه قصه های زینب میخواستند که دیگه ازت چیزی نمونه ، تنت زیر سم ده تا مرکب چه بساتی شد ، با خاک جسم تو خاکی شد کار دفن تو ، با زن های دهاتی شد دل و چاک کردن ، مرکبهاشونم خاک کردن با لباس تو، خنجر هاشونو پاک کردن
هنوز نظری ثبت نشده