ابر چشمان من پُر از نم شد
حاج منصور ارضیپسندیدن5
بازدید400+
ابر چشمان من پُر از نم شد خانهام باز خانهی غم شد جان زینب بیا که پیر شدم در فراق تو عمر من کم شد ما گنهکارها پشیمانیم این خجالت غمی مُکرّم شد با همان یاحسینِ اوّلِ ما آن همه عهدِ سُست، محکم شد فاطمه گریه کرد و تا دَمِ صبح با دَمش چای روضهها دَم شد کربلای مرا درستش کن حال و روزم خراب و دَرهم شد من فدای سری که بر روی نِی سنگها خورد و نامنظّم شد دست زینب به نیزهها نرسید گرچه خیلی به سمت سر خَم شد گفت: رفتی اذیّتم کردند معجرم چند تکّه پرچم شد من به محمل، تو بِین دِیر و تنور دیدی آخر همان که گفتم شد! **** عمر کوتاهم خلاصه در غم است روضهی گودال و کوچه با هم است سایهات تا از سرم کمرنگ شد بِین زجر و شمر با من جنگ شد صورتم چون پیرزن پُر چین شد هر دوتا گوشم پدر سنگین شد سیبِ سُرخَت چند لک برداشته استخوانهایم تَرَک برداشته چیستم من؟ کیستم من؟ من شبیه آن رقیّه نیستم من صورتی که از نور بود، افروخته بِین آتشهای خیمه سوخته دیدمش از چه ترسیدم پدر کوچههای شام را دیدم پدر شاخهی یاسَت میان نار رفت دختر مستورهات بازار رفت