خسته از زخمهای تقدیرم
مازیار طاولیپسندیدن23
بازدید10K
خسته از زخمهای تقدیرم خارها میکنند تحقیرم باز اما به دل نمیگیرم دارم از درد سینه میمیرم مثل زهرا شدهام، حواسم هست جای پا بر روی لباسم هست چشمام اگه میبینی کبوده زیر سر بازارِ یهوده اَمون از آزارش طناب به دست شدیم گرفتارش اَمون از آزارش خراب بمونه شام و بازارش من نازپرورده بودم، عذاب ندیده بودم عمّه میگفت تا حالا شراب ندیده بودم سر رو تو بغل رباب ندیده بودم غم دیدی از نعل تازه غمها خوردم دَم دروازه بیتو بودن خیلی شد حس پیرم کردن مجلس مجلس رمق ندارم، خستهی خستم آروم نداره، دلِ شکستم عمّه کمک کرد، که من نشستم نمیبینه چشمام از روزی که سیلی خوردم بس که عذابم دادن روزی هزار بار مُردم از درد پهلو بابا خدایی کم آوردم نبودی تا ببینی که دستامو بستن آدمای حقیری که دنیاپرستن همونا که تو گودال رو سینهت نشستن آه بابا دلم برات تنگ شده بود... دلم گرفته از این زمونه از مادر تو دارم نشونه موهام سفیده قدم کمونه کاشکی میشد بابایی منو بقل میکردی تلخی این روزا رو مثل عسل میکردی سختی این شبها رو با خنده حل میکردی یادته ناز من رو چقدر میخریدی؟ دست پُر مِهرتو رو سرم میکشیدی چی آوردن سر من چه خوب شد ندیدی آه بابا دلم برات تنگ شده بود... اَمَّن یُجیب بخونید شاید از جا پاشه... روی پای عمّه زینب رفته از حال و به هوش نمیاد از بس گریه کرده امشب رفته از حال و به هوش نمیاد از بس افتاده از ناقه تب کرده پیشونیش داغه خون از گوشش هنوزم میریزه رو شونهش چشمش بستهست، به زیر ورمای گونهش کار زجره، کار سیلیهای مردونهش اَمَّن یُجیب بخونید شاید از جا پاشه...