پیش دل خسته بمان نمکی ذائقم را بچشان
ایمان کیوانیپسندیدن11
بازدید3.8K
سحری پیش دل خسته بمان، نمکی ذائقه ام را بچشان کیسه بر دوش بیا در کوچه، پخش کن بین گدایانت نان زودتر تا که نفهمیده کسی، چادر مادر خود را بتکان _________________ دوباره شب شد و سر درد دارد بمیرم باز مادر درد دارد حسن تب دارد و در خواب گوید نزن سیلی ستمگر درد دارد ___________________ عمه یسار و یمین چقدر شلوغ است دور عمو را ببین چقدر شلوغ است عمه ببین نیزه را به مشت گرفته است موی عموی مرا ز پشت گرفته است ___________________ پشت سیلی ز اشک خاطرهی چهره ی خنده روی مادر بود شانه ای بین دست های حسن بین آن چند موی مادر بود