پیرمردی که در همین کوچه خانهاش جنب خانهی ما بود
علی اکبر حائریپسندیدن14
بازدید4.4K
پیرمردی که در همین کوچه خانهاش جنب خانهی ما بود مکتبی مملو از مُحصّل داشت باز اما غریب و تنها بود او که شبها میان این کوچه مثل ابرِ بهار میبارید بارها در کلاسهایش گفت حُرمت خانه را نگه دارید بارها گفته خانه محترم است درِ آن را به زور وا نکنید تازه زهرا و نام فاطمه را بیوضو لحظهای صدا نکنید مرد میگفت یار دین باشید اگر از شیعیان خوب منید او همیشه مؤکداً میگفت که زن باردار را نزنید آنقدَر ضربهی پا خورد به در تا که شکست آنقدَر شاخه تکان خورد که باری افتاد بعد یک عمر مراعاتِ کنیزان حرم فضّهی خادمه آخر به چه کاری افتاد یکی از شیعیان او میگفت مَرد یک روز داده هشداری آرزو کرده است در این شهر روی درها نبود مسماری پیرمرد آب را اگر میدید سخن از حنجر و عطش میگفت کسی از گوشواره گر میگفت با دو دستش به صورتش میزد این غم کجا برم که تو را مردها زدند به سرش داد نزنید سر ناموس علی اینقدر فریاد نزنید بسه تو رو خدا دست مادرم دیگه از کار افتاد نزنید هیچ وقت یه مادرو روبهرو اولاد نزنید بدجور میزنن و بسه ولش کنید کشتید مادر منو با پیرمردِ خسته که دعوا نمیکنند با دست بسته وارد بلوا نمیکنند از پشت بامِ خانه به خانه نمیروند وقتی که نیمه شب شده غوغا نمیکنند بر خانهی امام که حمله نمیبَرند اینگونه با بزرگِ حرم تا نمیکنند سر پیراهن تو گریهی ما را درآوردند میان این همه کشته چرا تنها تو عریانی؟ در خانهای که هست زن و بچه بین آن آتش به پشتِ خانه که برپا نمیکنند شاید زنی به پشت درِ خانه آمده در را که با فشار لگد وا نمیکنند میخواست تا جدا شود از پشتِ در ولی تیزیِ میخ پهلوی او را گرفت جای تمام شهر خودم گریه میکنم اینقدَر جولان نده با خنجرت دور و برش چکمهات را بیادب بردار از روی سرش گریه دارد میکند بالای مقتل مادرش تا که نفرینت نکردم دست بردار از سرش این که افتادی به جانش پارهی جانِ من است نفس نفس زدنت را تو از گلو ننداز برات آب میارم به شمر رو ننداز این لبِ خشکیده را یک ذرّه تر کن لااقل از اذیت کردن جسمش حذر کن لااقل بردنِ عمّامه را صرفنظر کن لااقل خنجر واماندهات را تیزتر کن لااقل گریهی من را درآوردی چرا لج میکنی گردنش را بر خلاف پیکرش کج میکنی تشنه جنگیدی تشنه جون دادی سر پیری به چه روزی آخه افتادی مسخرهت کردن اهل آبادی سر پیری به چه روزی آخه افتادی