پیرمردی بین شعله از نوا افتاده است
محمدحسین حدادیانپسندیدن15
بازدید5.1K
پیرمردی بین شعله، از نوا افتاده است رهبری تنها، میان کوچهها افتاده است با رخی نیلی، به یاد مادرش فریاد زد ماجرای کوچه، بهرم خوب جا افتاده است ضرب سیلی جای خود، اما امان از حرف بد پور زهرا، گیر مردی بی حیا افتاده است دست بر زانو فقط میگفت یا زینب مدد یاد آتش سوزی ان خیمهها افتاده است باز هم او مرد بود و هر دو دستش باز شد یاد دست بسته و شام بلا افتاده است درد زینب این بُوَد، در کل تاریخ بلا کِی چهل منزل، سر از پیکر جدا افتاده است بنت حیدر دید و کاری بر نمیآمد از او رأس سلطان از سر نی، زیر پا افتاده است بی جهت سقا به نی، سر برنمیگرداند چون چشم نا محرم، به ناموس خدا افتاده است هیچکس اینقدر پلید نشد، خیزران خسته شد یزید نشد سلام آقا بسه دوری از حرم بزار بیام آقاشب و روزمو تو فکر کربلام آقا رأس تو میرود بالای نیزهها، من سنگ میخورم در پای نیزهها آه ای ستارهی دنباله دار من، زخمی ترین سر نیزه سوار من به سمت گودال از خیمه دویدم من، شمر جلوتر بود دیر رسیدم من بگو چه کار کنم آب را صدا نزنی، بگو چه کار کنم دست و پا نزنی بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟