پاشو از جا میبینی مات و مبهوتم بابا
حاج اسلام میرزاییپسندیدن3
بازدید200+
پاشو از جا میبینی مات و مبهوتم بابا پاشیده جسمت رو خاک صحرا افتادی پیش من، اِرباً اِربا باز شد عزات غرق خونه کل دست و پاهات داره خون میریزه از پهلوهات له شده زیر نعلا بازوهات افتادی و همه زدنت بمیرم واسه زخمای روی تنت چی آوردن این لشکر سرِ بدنت چه اوضاعیه این زیر و رو شدنت میگم با چشمِ تَر ای وای علی اکبر... **** پیش تو با گریه میشینم علی جان چندتا پیکر دارم میبینم علی جان دشمنا دارن میخندن به غریبیم تو عبا جسمت رو میچینم علی جان غم شد سهمم کشتنت لبتشنه پیش چشمم با رفتن تو شد قامتم خم زخم داغت میمونه رو قلبم پاشو اکبر حلقه زدن دور ما یک لشکر آبرو داری کن جانِ پدر عمه زینبت رو خیمه ببر راه چاره نمونده برام جونم رفت از دست میلرزه پاهام خودم دیدم که جون داد جلوی چشام تنش رو چیدم با دست میون عبام میگم با چشمِ تَر ای وای علی اکبر...