وقتی رسد ز میکده بار طعام ما
سید حجت بحرالعلومیپسندیدن21
بازدید800+
وقتی رسد ز مِیکده بار طعام ما کم مانده عطر باده بگیرد کلام ما عکس تو در پیالهی ما افتاده است ساقی نگیر خُرده به شرب مدام ما جز تو کسی به حاجت ما اعتنا نکرد جز تو کسی نداد جواب سلام ما سامان دهد مگر قلم خواجه باز هم از شعر نوسروده و تازه دوام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدهی عالَم دوام ما * * * * کجا رسای شما و دهان همچون منی چه فهمی از پَر طاووس میکند همچو منی میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست که تن نداده شَهِ لامکان به پیرهنی کجای وادیِ قربیٰ؟ کجای اَوْ اَدنیٰ که بِین جسم تو و دوست، جا نشد کفنی علی کجاست ببیند سر تو را بر نِی؟ که بستهاند شبیهِ دست خودش با رسنی تو آن حسین غریبی که روز عاشورا برای دفع بلا، گرم دست و پا زدنی تو آن حسین غریبی که روز عاشورا جهان مصالحه کرد به کهنهپیرهنی * * * * عهدهدار مردم بیدست و پا افتاده زیر دست و پا یَومٌ عَلیٰ صَدرِ النَّبی یومٌ عَلیٰ وَجهِ الثَّری خاک از خونت گِل شد خون دل شد، خون دل شد ساربان دید کرم میکنی، سائل شد خون دل شد، خون دل شد آه، ثُمَّ آه روی خنجرش دیدم موی تو رو ابیعبدالله آه، ثُمَّ آه نعل مرکبا گرفت بوی تو رو ابیعبدالله * * * * از قتلگاهاَت دست خالی برنگشته چون ساربان را دیدی انگشتر ندارد این نوحه را ما بارها با گریه خواندیم آه ای مسلمانان، حسین، مادر ندارد ای سایهات از روی نیزه بر سر ما نوکر بهجز تو سایهای بر سر ندارد در روضههایت پاکمان کردند ای کاش این اشکها دست از سر ما برندارد