وای بر آن که سحر دست به دامان تو نیست
مهدی رسولیپسندیدن9
بازدید17.2K
وای بر آن که سحر دست به دامان تو نیست در دلم هیچ غمی جز غم هجران تو نیست هر کسی بر سر این سفرهی تو با ادب است گرچه همچون منِ قحطیزده مهمان تو نیست بدترین بنده منم! بندهی شرمنده منم صحبتی خوبتر از صحبت غفران تو نیست دل واماندی من را بشکن، سنگ شده هیچ کس همسخنِ عبد پریشان تو نیست دل ناپاک، کجا پاک شود مثل قدیم؟ هیچجا پاکتر از درگه سلطانِ تو نیست هر کسی جای تو بود آبرویم را میریخت از چه گفتی برو این برگهی عصیان تو نیست؟ رشتهی عمر مرا بین حرم بافتهاند جان من، بند به جز ذکر علیجانِ تو نیست قبل از آنی که شب قدر رسد اهلم کن بهر من جا وسط حلقهی خوبان تو نیست عمل صالحِ من، عشقِ حسین و حسن است طعم این عشق، در آن روضهی رضوان تو نیست مادری دست به زانو و کمر گفت حسین از چه پیراهنِ کهنه، تن عریان تو نیست؟ **** لااقل قویمادیلار کوینیین اَینیده گالا من هَله هچ نَنَوین زحمتی یاددان چیخماز