وای اگر امشب این دشت به فردا برسد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن3
بازدید2.9K
وای اگر امشبِ اين دشت به فردا برسد شيون و گريه و آهم به ثريا برسد به لب خشک تو دغ میكنم از غصه اگر تيغ خورشيد بر اين پهنه صحرا برسد كوكبِ بختِ جدايی ز تو تقديرِ من است چشم از روی تو بر هم نزنم تا برسد به تنِ اصغرِ تو یک سرِ سوزن حس نيست با كمي آب تلظیش به لالا برسد علیات را بشناسند نخواهند گذاشت بويی از پيراهنش نيز به ليلا برسد بدنش مثل فدک پخشِ زمين خواهد شد پاي عباسم اگر بر لبِ دريا برسد گرگها يوسفِ خواهر به سرت مي ريزند چارهام چيست اگر كار به اينجا برسد نيزه، خون، چكمه، سراشيبیِ گودال سرت عمرِ زينب به گمانت به تماشا برسد روی تل دخترِ مضطر شده میميرد اگر پاي اسبي به لبِ تشنهی بابا برسد وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود دست بیعاطفه بر چادرِ زنها برسد آتش و خيمه و غارت شدن هر چه كه هست هيچ كس نيست به دادِ منِ تنها برسد نذرِ بوسيدنِ سي جزء توام تا خودِ صبح قبل از آنی كه به قرآنِ تنت پا برسد نفسِ سينه ي زينب، نفست میگيرد وای اگر امشبِ اين دشت به فردا برسد