هم پریشان حسنم هم پریشان حسین
مهدی اکبریپسندیدن5
بازدید800+
هم پریشانِ حسینم، هم پریشانِ حسن اِی به قربانِ حسین و اِی به قربانِ حسن روزِ اوّل مادرم چشمانِ من را نَذر کرد اینیکی آنِ حسین و آنیکی آنِ حسن هرشبی که فاطمه در روضههامان میرسد هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن (حسنجان، حسنجان) ۲ نه که دنیا، دینِمان راهم کریمان میدهند من که ایمان دارم از اوّل به قرآنِ حسن هرکجا رفتم دیدم کار، دستِ مُجتَباست بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن نه فقط این یک شب و کُلِّ مُحَرَّم میشویم شب به شب تکیه به تکیه باز مهمانِ حسن قاسمش وقتی به مِیدان زد حسین آهسته گفت میرود جانِ حسین و میرود جانِ حسن نَعره زد اِنتَنکرونی فَأَنَابنُالمُجتبیٰ تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن شد حسن یک ضَربه زد اَزرَق همانجا شد دوتا نَعره زد عباس اِیجانم به قربانِ حسن روضههای ما همه لطفِ امامِ مُجتَباست شُکر، هرشب میروم در زیرِ بارانِ حسن پیشِ زهرا آبروداری کنیم و آوَریم هِی گلاب و دستهگل یادِ یتیمان حسن **** چه کنم تا لبِ تو نالهی بابا نَکِشد؟ صبر کن صبر که اَشکم به تماشا نَکِشد نَجمه دنبالِ تو از خِیمه دوید امّا حیف تا زدی ناله عمو زود رسید امّا حیف سنگ برداشته امّا به لبِ ماه زدند تَرسم این بود که چشمت بزنند، آه زدند در مسیرِ نَفَست چیست مزاحم شدهاست؟ قاسمی داشتم امّا، دو سه قاسم شدهاست به یتیمیِ تو این قوم چه بَد خندیدند همگی آنکه زد و آنکه نَزد خندیدند باد موی تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم عطر و بوی تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم خواستی تا که بگویی به عمویت: بابا گفتوگوی تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم نِیزهای آمد و حَسرَت به دلم ماند که ماند تا گلوی تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم دوسه اَبرو به روی اَبروی تو وا کردند نَعل، روی تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم دیر شد تا بِرِسم بر سَرِ اکبر کَم شد آمدم زود ولی باز تَنَت دَرهَم شد سنگ بر روی تو خورد اَبروی من درد گرفت تا به پهلویِ تو زَد، پهلوی من درد گرفت همه گفتند که از کوچه سَهیم است زدند هرچه گفتیم یتیم است یتیم است زدند دَر تو دیدم حسنم را که دوباره میخواند روضهی سیلیِ دستی که به نیلوفر خورد مَردَکِ پَست که عُمری نمکِ حیدر خورد داد زد بَر سَرِ مادر به غرورم برخورد ایستادم به روی پنجهی پا امّا حیف دستش از روی سَرَم رَد شد و بَر مادر خورد