همهی خاطرات من در دست
حاج حسین سازورپسندیدن4
بازدید2.5K
همهی خاطرات من درد است زندگی و حیات من درد است دفترم که دواتِ من درد است تاقیامت بساط من درد است آفتاب غمم غروب نداشت عمر من لحظههای خوب نداشت من خودم مشک پاره را دیدم گلوی شیرخواره را دیدم غارت گاهواره را دیدم تن روی قناره را دیدم اِرباَ اِربای اکبر آبم کرد زخم پهلوی او کبابم کرد علم افتاد و عمّه جان افتاد ناگهان دیدم آسمان افتاد تازیانه به جانمان افتاد روی جسم همه نشان افتاد قسمتم زخم خار صحرا شد روی عمّه شبیه زهرا شد میشود نیزه دید و اشک نریخت؟ روی مقتل رسید و اشک نریخت؟ میشود دل برید و اشک نریخت؟ از گلو بوسه چید و اشک نریخت؟ دیدم از تل تنی که لرزان شد وقتی افتاد نیزه باران شد من خودم قتل شاه را دیدم خیمه بیسپاه را دیدم عمّهی بیپناه را دیدم من خودم قتلگاه را دیدم گریههای رباب را دیدم ناقههای بیرکاب را دیدم کل بزم شراب را دیدم محمل بیحجاب را دیدم