همه فکر میکنن که خوابیدم
روح الله بهمنیپسندیدن13
بازدید2.4K
همه فکر میکنن که خوابیدم نمیدونن که من دارم میرم نمیدونن که تو همین امشب کمکم میکنی و میمیرم هم چشام جایی رو نمیبینه هم نمونده برام دیگه مویی نه گُلِسر به درد من میخوره نه دیگه دستمه النگویی بابا اونجوری بیخبر کجا رفتی؟ اینجوری بیخبر چرا اومدی؟ آخه من که خودم دلم خونه آخه بابا با سر چرا اومدی؟ بابا من دیگه خیلی خسته شدم بابا من دیگه سختمه اینجا ولی حالا که اومدی پیشم بهترین جای مرگمه اینجا کاش وقتی عقب میافتادم عصبانی منو نمیبردن واسه این که به قافله برسم همهی بچهها کتک خوردن دیگه کارم گذشت از این که بخوام زخمامو بهت نشون بدم حالا یه سرِ مختصر بهم زدی و جون گرفتم برای جون دادن حالا مطمئنم همین که خوابم بُرد همهی غصّههامو حل میکنی داره کمکم یادم میره دردام داری انگار منو بغل میکنی **** در کوچه هم زدند صدایم درآورند طفلان رسیدهاند اَدایم درآورند با گوشهای پاره نیازی نداشتم از گوشهای خویش طلایم درآورند فهمیدهاند بچّه یتیمم رسیدهاند اشک مرا میان دعایم درآورند سنگی زدند تا که بدانند زندهام چنگی زدند رَخت عزایم درآورند دیدند گیسوی من و رفتند عمّهها مو از میان شانه برایم درآورند دور منند زینب و کلثوم با رباب شاید که خار از کف پایم درآورند **** هر جا که به پرچمش نگاهت افتاد حرمِ رقیهست تنها حرمی که روضهخون نمیخواد حرمِ رقیهست اومدم زیارتت با گریه با زاری تو هنوزم وسط بازاری خیلی روضهی نگفته داری سلام خانم ایّتها الصدّیقةُ الشهیده ای نوهی مادرِ قد خمیده گنبدتم مثل موهات سفیده **** منو زدند لِه شد عروسکم زیر دست و پا **** دیگه ندارم من به زندگی میلی عمّه نگاهم کن عوض شدم خیلی بابا به موهای دخترش حسّاسه الان بیاد اینجا منو نمیشناسه! سخته برام، عمّه من آغوش بابامو میخوام سه سالمه نمیتونم دو قدم راه بیام عمّه ببخش گردن تو بوده زحمتای من تو این مسیر خیلی تازیانه خوردی به جای من عمر کمه ولی حرف زیاد عمّه الان بابام میاد بیا ببین موهام شونه میخواد عمّه الان بابام میاد