همان ساعت که خنجر از تن خورشید سر میخواست
حاج علی کرمیپسندیدن12
بازدید900+
همان ساعت که خنجر از تن خورشید سر میخواست امامت از دل آتش چنان ققنوس برمیخاست به پاهای کبوتر نامهای از جنس زنجیر است که فریاد بلند تشنگان پیغامبر میخواست نباید شعلهی این ماجرا یک لحظه بنشیند عبایش سوخت در آتش که آتش بال و پر میخواست علی در خون خود پرپر علی با تیرِ در حنجر علی از شعله سوزانتر، علی بودن هنر میخواست علی باشی و در میدان نجنگی، داغ از این بدتر؟ خدا او را به بزم عشق بازی شعلهور میخواست مصیبت تازه بعد از کربلا آغاز شد یعنی به غیر از خون تن دشمن از او خونِ جگر میخواست امامت را زنی میبرد آهسته ولی خسته که زینب بود اگر در زیر دست و پا سپر میخواست ***** به جای تک تک ما عمّهام کتک میخورد غمی که میکشدم آخر غم یار است نمیروم سر بازار دردسر دارد عذاب هر شب من ازدحام بازار است ***** اگر چه سهل دیدی سر به زیرم نبوده علّتش اینکه اسیرم شکسته گردنم در زیر زنجیر توانی نیست سر بالا بگیرم ***** یادم نمیره اون کوچه به کوچه رو صبح تا غروب چرخوندنش اون زن و بچّه رو چیزایی که دیدم هیشکی دیگه ندید روم نمیشه بگم چی شد توو مجلس یزید ***** یک مرد بی حیا وسط مجلس یزید با دست اشاره کرد سوی دختران ما