هست تو هستی جان و تن من هست نرو
حاج منصور ارضیپسندیدن12
بازدید2.2K
هست تو هستی جان و تن من هست نرو در نفس هات حیات دل من هست نرو رفتنت اول جان كندن من هست نرو بین یك قافله ی غم ماندن من هست نرو ناله ام را بشنو خوب ترین رحمی كن چشم مأیوس مرا هم تو ببین رحمی كن ركن من هستی و از پایه ی خود می ترسم بی تو از غارت سرمایه ی خود می ترسم از لگد مالی هر آیه ی خود می ترسم بی وجود تو من از سایه ی خود می ترسم خواهرم، حق بده از غصه پریشان بشوم باید از رفتن تو این همه ویران بشوم وای بر من كه تویی در دل غم ها تنها بی كس و یارترین واژه ی دنیا تنها هیچ كس نیست به دادم برسد یا تنها بی تو باید بكِشم بار غمت را تنها برو آهسته برو دار و ندار زینب آه، مظلوم ترین ای كس و كار زینب این همه نیزه و شمشیر فقط تنها تو هر طرف تیر شد و تیر فقط تنها تو لشگری سخت و نفس گیر فقط تنها تو شیون و هلهله تكبیر فقط تنها تو زخم ها روی تنت آمده و می آید تیرها بر بدنت آمده و می آید زخم بر زخم تو ای مصحف خوش خو زده است سنگ هم آمده یك بوسه به ابرو زده است از جبین تا به محاسن دو سه تا جو زده است باز هم حرمله انگار باز هم زانو زده است تیر با شدت هر آنچه كه برتن آمد آنقدر بود كه از پشت سرت در آمد وقت رفتن شده ای وای دلم غمگین شد زخم ها زخم شدند و نفست سنگین شد جرأت ضربه زدن پیش همه شیرین شد نیزه ها بود كه در پیكر تو رنگین شد آسمان دل من روی زمین می افتی با تن زخم شده از سر زین می افتی چه كنم پای بر این جسم مطهر نزنند؟ با چنین نیزه ی سر سخت به پیكر نزنند پیش چشمان پر از گریه ی مادر نزنند یا به اطراف گلو ضربه ی دیگر نزنند از حرم تا لب گودال تو من جان دادم خنجری كند به پا خواست زمین افتادم گیسویش را همه در پنجه ی مشتش گره زد چنگ انداخت در آن زلف شكن در شكنش تا كه لب های ترك خورده تكان می خوردند نیزه ای بود كه می رفت بسوی دهنش