هزار و سیصد و اندیه که تنهاترینی
محمدرضا میرزاخانیپسندیدن4
بازدید13.4K
هزار و سیصد و اندیه که تنهاترینی که بییاوری و مظلومترین روی زمینی ببین عادت شده این نبودت توی دنیا بیا بسّه جدایی که شیعه مانده تنها بغض تو نگات، اشک تو چشات منو میکُشه هر دَم بیا عشق من، خطّ مشق من، بیا دورت بگردم اباصالح، اباصالح بیا دورت بگردم... همهی دنیا بوی تو رو میده عزیزم بگو تا کِی بیام تا جمکران و اشک بریزم؟ تو ای یوسف کنعان، بیا برگرد زِ هجران نبودت چون غباری، نشسته بر دل و جان منِ روسیاه، منِ پُر گناه پشیمون و خستهی دل پشیمون شدم، پریشون شدم، شکستم از شما دل اباصالح، اباصالح، بیا دورت بگردم... چی میشد یک شبی میاومدی در روضهی ما نگاهی میزدی بر این دل بیعرضهی ما میخوندی روضه و گریه میکردیم پای منبر میگفتی روضهی گودال و اون ضربهی آخر جلو چشماته گودال، بدنش میشه پامال تا گفتی رفت رو سینهش، رو منبر رفتی از حال سر پاکشو روی نِی زدند جلو چشمای خواهر تنِ بیسر و بدون لباس پیش زهرای أطهر حسین جانم، حسین جانم، عزیز کربلایی...