هزار حوریه از چادرش زمین میریخت
حسین طاهریپسندیدن53
بازدید3.9K
هزار حوریه از چادرش زمین می ریخت اگر که چادر خود را کمی تکان می داد پدر که خاتم خود را به ساربان بخشید و او النگوی خود را به دختران می داد خودم به جای زدن گوشواره می دادم چرا که راندن سائل برای ما ننگ است بابا نشد برای تو انگشتری دگر بخرم ببخش ای پدرم دست دخترت تنگ است بابا توان پا شدنش را گرفت سیلی زجر وگرنه پیش پدر ایستاده جان می داد یه شب جا موندم و اومد سراغم همون مردی که با من خیلی بد بود الهی که دلش آتیش بگیره که دل سوزوندن و خیلی بلد بود همه اش میگفت عموت کجاست حال تو رو نیگا کنه بگو از علقمه بیاد دست بسته ات رو وا کنه بابا بابا بابا حسین بابا بابا بابا حسین بابا شونه ام کجاست تنور یا خرابه خونه ت کجاست خودت که دیدی دیگه از من نپرس موی قشنگ دخترونت کجاست وقت حرفای منه این دفعه سر تو رو پای منه این دفعه نوبت لا لای منه لا لا لا لا این سر بریده بابای منه بخواب بابا خودم حرفامو میدم جواب بابا خواب دیدم برات آوردم آب بابا سر تو خاکیه اما ندارم گلاب بابا بابا بابا ای بابا بابا بابا