یک جمله از غمِ تو نوشتم، قلم شکست
محمدحسین حدادیانپسندیدن9
بازدید400+
(یک جمله از غمِ تو نوشتم، قلم شکست گفتند بینِ کوچه نشستی، دلم شکست)۲ ای کوچه، داغها به دلِ ما گذاشتی ای کوچه، خاطرات بدی جا گذاشتی این کوچه یادمانِ غریبیِ مجتبیست بانیِ دلشکستگیِ گوشوارههاست خوردی زمین و مادر خود را صدا زدی در پیشِ دیدهی پسرت دست و پا زدی از سوزِ زهرِ کین، جگرت پاره شد ولی نیزه نخورده پهلویت از کینهی علی شکر خدا که پیراهنت را کسی نبرد تیر سه پر به سینه تو بی هوا نخورد چشمان آفتاب تنت را ندیده است معصومه دست و پا زدنت را ندیده است (امان ز خواهرِ سلطانِ کربلا زینب)۲ رسید پیشِ سلیمانِ کربلا زینب (رسید و دید که انگشترِ برادر نیست)۲ به غیرِ شمر کسی بر سرِ برادر نیست برادری که شده عالمی پریشانش کنارِ دیدهی خواهر شکست دندانش چقدر عرض جسارت بر آن بدن کردند عزیز فاطمه را نعلها کفن کردند خواهرش فریاد میزد وای بر من مو پریشانش نکن بی مروت، آبرو دار است عریانش نکن **** یکی تهِ گودال، لباستو پرت کرد شلوغیه خیمه، حواستو پرت کرد خذاب کردنت، منع آب کردنت شبیه گندم رِی آسیاب کردند یکی عصا میزد یکی به روی صورت آقا با کف پا میزد یک پسر بر روی سینه، یک پسر پایین پا جمعتان جمع است، اما جای دختر خالی است خوش اومدی به ویرونه بگو که اومدی با هم بریم خونه دیگه رقیه از عمه نمیتونه که جای دستای زجر و بپوشونه سنانِ مست، مشعل به دست داره میره خیمهها اونکه روی سینه نشست داره میره خیمهها همون که پهلوت و شکست عمه کجایی نیام ببینم که به زیرِ دست و پایی همش منو کشید، شبیه وحشیا همش میگم عمو جونم، زجرو نبخشیا اومدم زیارتت با گریه با زاری تو هنوزم وسطِ بازاری خیلی روضهی نگفته داری (من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم) سلام خانوم ایتها صدیقه الشهیده ای نوهی زهرای قد خمیده