از نگاهت شکيب ميبارد
سیدمهدی میردامادپسندیدن6
بازدید1.4K
از نگاهت شکيب ميبارد چشمهايت خلاصۀ صبر است همۀ عمر پر تلاطم تو لحظه لحظه حماسۀ صبر است نقش انگشترت حکايت داشت عزّتت را کسي نميفهمد چه غمي جانگداز تر از اين ساحتت را کسي نميفهمد چشم بارانیات پریشان از ظلمت سردِ اين کوير شده چقدر اين قبيله بي دردند چشمهايت چقدر پير شده باز از آسمان روشن عشق ماجراي هُبوط معنا شد صلح و تنهائيات رقم ميخورد غربت اين سکوت معنا شد نور حق را چه زود ميپوشاند سايههاي کبود بد عهدي که به چشمان روشنت آقا ميرود باز دود بد عهدي چشمهاي تو پر شفق گشته ابرواني پر از گره داري لشگر تو عجب وفادارند بين محراب هم زره داري آسمان هم به گريه افتاده همنوا با صداي زخمي تو در مدائن هنوز شعلهور است غربت کربلاي زخمي تو چقدر چشمهاي يارانت عشق و دلدادگي نثارت کرد دست بيعت شکنترين مردم خيمهات را چه زود غارت کرد ميکشد دستهاي بي رحمي آخر از زير پات سجاده بين محراب عجب غريبانه آسمان روي خاک افتاده حضرت آسمان چهل سال است جهل اين قوم خستهات کرده خون شده قلبت از زمينيها بي وفايي شکستهات کرده حاجت تو روا شده ديگر شب اندوه رو به پايان است ولي از داغ اين غريبستان چشمهايت هنوز گريان است لحظههاي وداع جاري بود شعلۀ غربت و مروري سرخ چه گريزي به کربلا ميزد از دل لحظهها عبوري سرخ هيچ روزي شبيه روز تو نيست تير و شمشير و تيغ و سر نيزه به تن تو دخيل ميبندند نيزه در نيزه ، نيزه در نيزه ***