نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

هر جا که دلی رفت همانجا وطن اوست من ساکن یکگوشه ز ششگوشهی یارم دل برده ز من گوشهی پایین ضریحش بر عشق، جگرگوشهی تو کرده دچارم پاره شود این رشتهی تسبیح به دستم با سَبحه اگر زخم تَرَش را بشمارم * * * * فانیِ ذات خدا شد، فانیِ دنیا نشد موقع رفتن حریفش گریهی زنها نشد از بَرَم دامنکشان که رفت، گفتم با خودم: خوشبهحال آنکه در هفتآسمان بابا نشد نیزه بر پهلوش خورد و کشتیام پهلو گرفت روی موج تیغ رفت و راهیِ دریا نشد دست و پای باعث و بانیش الهی بشکند اولینبار است پیش پای بابا پا نشد یک پدر میخواستم از او تا مرا مهمان کند هر چه کردم وا کنم راه گلویش را نشد
هنوز نظری ثبت نشده