هردیده ای به دیده گریان نمیرسد
حسن حسینخانیپسندیدن10
بازدید3K
هر دیدهای به دیدهی گریان نمیرسد فصل خزان به فصل بهاران نمیرسد در بین گریه حاصل ما رشد میکند باران بدون سیل به پایان نمیرسد یک جا اگر تمامی خلقت گدا شود نقصی به آستان کریمان نمیرسد با دوری از صحیفهی سجادیه قسم علامهام به معنی قرآن نمیرسد بفرست سمت دشت غلام سیاه را یک چند وقتی است که باران نمیرسد کیسه بهدوشیِ تو اگر کار هر شب است این پینههای شانه به درمان نمیرسد ما مستمند کیسهی خیراتیِ توایم ذاتاً فقیرِ آن کَرَم ذاتی توایم یعقوب کربلا چهقدر گریه میکنی از صبح زود تا به سحر گریه میکنی یعقوب را که غصهی یوسف شکسته و تو داری برای چند نفر گریه میکنی وقتی که چشم هات میافتد به معجری حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی این طفل را به جان خودت آب دادهاند دیگر چرا میان گذر گریه میکنی از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند داری به قتلِ صبرِ پدر گریه میکنی