میایستم امروز خدا را به تماشا
حنیف طاهریپسندیدن49
بازدید8.8K
میایستم امروز خدا را به تماشا ای محو شکوهت همهی عالم و عُقبی ای جان، جوانمرد به دامان تو دستم من نیز جوانم، ولی افتادهام از پا آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را ای عشق مَیَنداز از امروز به فردا آتش بزن آتش به دلم ای پسرِ عشق یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا با آمدنت قاعدهی عشق بههم خورد لیلای تو مجنون شد و مجنونِ تو لیلا تا چشم گشودی به جهان ساقیِ ما گفت المنّةُ لِله که درِ مِیکده شد وا ای منطقِ رفتار تو چون خُلق پیمبر معراج برای تو مهیّاست، بفرما این پردهای از شور عراقی و حجازی است پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا لبتشنهی لبهای تو لبهای شراب است لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا دل مانده که لبهای تو انگور بهشتیست یا شیرِ خدا روی لبت کاشته خرما عالم همه مبهوت تماشای حسین است هر چند حسین است تو را محو تماشا چون چشم تو دل میبَرد از گوشهنشینان شد گوشهی ششگوشه برای تو مهیّا از گوشهی ششگوشه دلم با تو سفر کرد ناگاه درآورد سر از گنبد خَضرا مجنونِ علی شد همهی شهر ولی من مجنونِ علیاکبرِ لیلام به مولا