نوشتم نامه بیا کوفه که این مردم عاشقت هستند
مهدی اکبریپسندیدن16
بازدید2.8K
نوشتم نامه بیا کوفه که این مردم عاشقت هستند برای یاریات ای مولا همه پیمان وفا بستند ولی امشب بیوفا مردم دلم را از غصه بشکستند من آواره، میزبانانم همه کنج خانه بنشستن یار مسافر من، آقا بگو کجایی دعای آخرم هست، خدا کند نیایی هرکس برای قتلت یه نقشهای کشیده یا تیغ و نیزه یا که تیر و کمون خریده غریب غریبم، نمانده شکیبم میا کوفه ای حبیبم ***** غریبانه بین هر کوچه نهادم سر روی دیواری الهی هرگز پس از مسلم قدم در این کوفه مگذاری نبیند چشم فلک هرگز روا گشته عطرت آزاری که زینب گشته تماشایی میان هر کوی و بازاری سر و پایم غرق در خون شد لبم پاره، بسته شد دستم خدا داند وقت جان دادن پریشان زینبت هستم اینجا میون مردم صحبت منع آبه دلشورهام برای شیرخوارهی ربابه با صحنهای که دیدم آهی ز دل کشیدم رو دوش یک کموندار تیر سه شعبه دیدم اسیر و خسته و بی غمگسارم در این شهر بلا جایی ندارم به روی شانهی دیوار غربت میان کوچهها سر میگذارم گرفتارم، گرفتار تو هستم ز عشقت یابن الزهرا بیقرارم همانهایی که دستم را فشردن نمایند عاقبت آویزِ دارم به حقم طوعه مردی کرده تنها نبوده هیچ مردی چون کنارم دلم ای در کمند تار مویت نیاید نامهام ای کاش سویت حسین، حسین ***** دلم یک نغمه و آهنگ دارد میا کوفه سر نیرنگ دارد به قتلت بر کمر شمشیر بسته که کوفه پنجهای خون رنگ دارد نگاه و بغض و زهرآگین زبانش فقط با آل حیدر جنگ دارد ز مکر و بی وفایی و شقاوت به پیشانی نشان ننگ دارد میا، از نیمه رَه برگرد کین شهر پی مهمان نوازی سنگ دارد من سرگشته را صدپاره کردند به هر پاره نوشتم با خط خون وزان درد و غمم را چاره کردم وصیت نامهام این است زینب حلالم کن تورا آواره کردم به روی خاکها بویش کشیدم ز خاک پای او گل بوسه چیدم چه باک از من اگر که سر ببرن چه غم برگ و برم بی سر ببرن ولی از این سفر صرف نظر کن که میترسم سر اکبر ببرن میا کوفه که میترسم ز قاسم به سان مرغ بسمل سر ببرن میا کوفه که میترسم به صحرا ز پیکر دست آبآور ببرن میا کوفه که میترسم ز کینه سرت بر دامن مادر ببرن میا چون اصغرت شیرین زبان است به دست حرمله تیر و کمان است نیا تا خواهرت مضطر نگردد به دنبال تن بی سر نگردد میا که از برای جست و جویت میان نیزه و خنجر نگردد میا که زینبت در خاک مقتل پی انگشت و انگشتر نگردد میان خیمههای غرق آتش اسیر خندهی لشکر نگردد سوار ناقه در بازار و کوچه به شهر کوفه بی معجر نگردد «خبر از غربتم دیوار دارد خبر از شور عشقم دار دارد صبا بر گو پیامی را به زینب که کوفه سنگ زن بسیار دارد»