نشستم شعر بنویسم سحر شد ظهر شد شب شد
سیدرضا نریمانیپسندیدن18
بازدید2.9K
نشستم شعر بنویسم سحر شد، ظهر شد، شب شد نشستم از نگاه او ببینم پیکرم تب شد گمان کردم که او در غالب یک شعر میگنجد از آن مضامین را به دریا ریختم دریا لبالب شد نشستم هرچه کردم باز دیدم دست من خالیست نشستم گریه کردم حاصلش یک عمر مطلع شد گمان کردم کسی از غربتش چچیزی نمیفهمد به توصیفش زبان وا کردم و دنیا مخاطب شد مفسّرها به شرح خطبهاش دفتر کم آوردند همین که خطبه خواند اشک مورّخها مرکّب شد نبردن آن هزاران تیغ برّان سهمی از تاریخ فقط یک خطبه زینب خواند و آن یک خطبه مکتب شد دریغا جز در بیت علی هرگز مکوب ای دل که جبرائیل هم تا رد شد از این در مقرّن شد و زهرا هستیِ خود را به نام مرتضی کرده گواهم این که نام دختر او نیز زینب شد جلوه آمد و گفتند انعکاس علیست علی دیگری امروز در لباس علیست دوباره نام علی را سر زبانها برد اگرچه گفت شاگردی از کلاس علیست همان کلام، همان لحن با همان هیبت چنان شبیه که در اصل اقتباس علیست به لا یُقاس بنا روح تازه ای بخشید که عدل و هیبت او نیز بر اساس علیست به تیغ خطبه چونان هوش میبرد که چشمهای همه خیره از هراس علیست یقین که لحظهی اوّل شکست خواهد خورد هر آنکه با دگران در پی قیاس علیست کسی زینب او را شناخته است فقط در این مقایسهها لایق شناس علیست جهان به جان دوباره رسیده با زینب که ذکر هر دل درمانده است یا زینب نوشته اند به هر قلّه نام زینب را کجاست آن که نداند مقام زینب را به جان عشق قسم ما رأیت الّا عشق شنیده گوش دو عالَم پیام زینب را نه غصّه قامت او را به لرزه آورده است نه داغ سست نموده است کلام زینب را کسی که با دل و جانش مدافع حرم است خدا رسانده به گوشش سلام زینب را به کوه صبر، به کوه حیا، به کوه شرف نوشته اند به هر قلّه نام زینب را هنوز حدّ کسی فهم شأن زینب نیست چرا که جام کسی از بلا لبالب نیست کجاست آن که سزاوار این لقب باشد اگر بناست که نام تو زینِ اَب باشد هزار داغ قیام تو را نمیشکند گرفتم این که نماز تو مستحب باشد به گوش میرسد از خطبهات صدای علی عجیب نیست اگر کوفه در عجب باشد که جای صحبت کفتارهاست آنجایی که دختر اسدالله در غضب باشد بعید نیست که حمّالةالحطب بشود چرا که دشمنت از نسل بولهب باشد تو بر زمینی و ابن زیاد بر تخت است چرا کفر به اسلام یک وجب باشد در آن هجوم مصیبت امام زینب بود قسم به صبح که خورشید شام زینب بود حسین ماه زمین و ستاره اش زینب که بوده یاور و یار هماره اش زینب حیا و صبر و شکوه و وقار و حلم و شرف چه واژههاکه شده استعاره اش زینب چه کاخها که بنا کرده اهل ظلم ولی به هم زده همه را با اشاره اش زینب جهان به مرکبی از چوب فتح خواهد شد اگر هر آنی نباشد سواره اش زینب اگر تمام زمین مسجدالحرام شود به گوش میرسد از هر مناره اش زینب