نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

می دونستم كه بابا مهربونه خودش رو با سر اینجا می رسونه كی مهمونخونه دیده یك خرابه؟ سری مهمون، سه ساله میزبونه همیشه باغبون گل داشت، امّا تو دست یك گل امشب باغبونه شب است و شام و خورشید تو خرابه رقیب امشب من آسمونه صدات از طشت اومد، جون گرفتم ولی جونم به لب از خیـزرونه ببین اینجا كسی چوبی نداره بگو لب هات برام قرآن بخونه می گفتم جون بدم، روشو ببینم یه شب اومد كه دختر نیمه جونه یقین دارم نخواهی موند پیشم كی دیده شب جایی خورشید بمونه روی نی نیگات می كردم، یادته؟ با چشام صدات می كردم، یادته؟ پیش پات باید بایستم، می دونم زخمیه پاهام بابا، نمی تونم كی شفق رو رنگی از غروب زده؟ كی لبای خشكتو با چوب زده؟ چشاتو نظاره كردم، یادته؟ با سرم اشاره كردم، یادته؟ بود رُخت تو قاب دستم، یادته؟ روی زانوت می نشستم، یادته؟ عمّه مو ببین، چه ناتوون شده سپرم بس كه شده، كمون شده چه جوری خوندی نماز ظهرتو خواب بودم، نشد بیارم مهرتو نازمو هی می كشیدی، یادته؟ گوشواره برام خریدی، یادته؟ بگو كاكلت تو دست كی بوده؟ روی دستات می خوابیدم، یادته؟ بوسه از لبات می چیدم، یادته؟
هنوز نظری ثبت نشده