میخوانمت اینگونه حالا از سر دارم
علی اکبر زادفرجپسندیدن10
بازدید1000+
میخوانمت اینگونه حالا از سرِ دارم تنهاترین آقای عالم دوستت دارم ای کاش پای دار، خندان میرسیدی تا از چشمهای مهربانت توشه بردارم بیسر تمام کوفه را چرخیدهام عشق است تا بلکه سنگی از سرِ راهِ تو بردارم در محضر زهرا چه سازم شرم را وقتی؟ دختر عمویم را به دست شمر بسپارم ***** ترسم این است به دل کینه تلنبار کنند خواهرت را دَمِ دروازه گرفتار کنند ترسم این قوم که هم حیلهگر و فتنهگرند خواهر غم زدهات را سرِ بازار گرفتار کنند ترسم این نیست سفیر تو سر دار رَوَد ترسم این است رقیه سر بازار رود راضیام از تنِ من جامه به غارت ببرند راضیام دختر من را به اسارت ببرند راضی ام طعنه به من عالم و آدم بزند راضیام حرمله با تیر به چشمم بزند در عوض مجلس اغیار نیاید زینب بین اَنظار به اجبار نیاید زینب ***** تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد که برای حرمت کوفه مهیا شده است