میایستم امروز خدا را به تماشا
علی اکبر زادفرجپسندیدن3
بازدید300+
میایستم امروز خدا را به تماشا ای محو شکوه تو خداوند سراپا ای جان جهانمرد به دامانت دستم من نیز جوانم ولی افتادهام از پا آتش بزن اتش به دلم کار دلم را ای عشق مینداز از امروز به فردا آنش بزن اتش به دلم ای پسر عشق یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا با امدنت قاعدهی عشق به هم خورد لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت المنة لله که در میکده شد وا ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را چشمان تو کانون تولی و تبری ای منطق رفتار تو چون خلد پیمبر معراج برای تو مهیاست بفرما این پردهای از شور عراقی و حجازی است پیراهن تو چنگ و جهان دست ذولیخاست لب تشنهی لبهای تو لبهای شراب است لب وا کن و انگور بخواه از لب مولا دل مانده که لبهای تو انگور بهشتی است یا شیر خدا روی لبت کاشته خرما چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان شد گوشهی شش گوشه برای تو مهیا از گوشهی شش گوشه دلم با تو سفر کرد ناگاه دراورد سر از گنبد خضرا مجنون علی سد همهی شهر ولی من مجنون علیاکبر لیلا