میریزه رو خاک صحرا خون تو
کربلایی نریمان پناهیپسندیدن10
بازدید9.5K
ميريزه رو خاك صحرا خون تو ميكِشى دور لبت زبونتو افتادن جلو چشاى خيسم پيرمردا با عصا به جون تو آنچنان ميزدنت حسين مو به مو ميزدنت حسين از خدا بى خبرا چرا با وضو ميزدنت حسين رو خاكا پّرتو هى ميكشيدى نفس آخرتو ميكشيدى وقت دست و پا زدن تو گودال چادر مادرتو ميكشيدى تو ببين اين تن خسته رو اين دل به خون نشسته رو تو بگو چجورى جمع كنم اين همه نيزه شكسته رو ميبينى بند دلم پاره شده دخترت تو صحرا آواره شده پاشو كه ميون اين حروميا صحبت غارت گهواره شده دور تو يه عده كردن شادى با لب تشنه ديدم جون دادى نيزه رو وقتى به پهلوت ميزد ياد درد مادرم افتادى رو خاك صحرا چرا ميزدنت بميرم كه بى هوا ميزدنت جون من به لب رسيد تا ديدم پيرمردا با عصا ميزدنت زير و رو شد بدنت واويلا خاك و خون شد كفنت واويلا جورى گير افتادى توى گودال پاره شد پيراهنت واويلا ***