نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

میخواست که او برهنه پا برگردد شرمنده شکسته بیصدا برگردد یک شب ز سپاه کوفیان فرصت خواست تا حُر به بهشت کربلا برگردد ***** جای آن است که شاهان ز تو شرمنده شوند سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند گر به خاکِ قدمت سجده مُیَسَّر گردد سرفرازانِ جهان جمله سرافکنده شوند بر سرِ خاکِ شهیدان اگر افتد گذرت کشته و مرده، همه در قدمت زنده شوند جمعِ خوبان همه چون کوکب و خورشید تویی تو برون آی، که این جمله پراکنده شوند هیچ ذوقی بِه ازین نیست که از غایتِ عشق چشمِ من گرید و لبهای تو در خنده شوند ***** هر که آمد بَهرِ سَر بُبریدنش رَعشه بر اَعضا فِکَند از دیدنش کرد پورِ سَعد، تَرسائی جوان بَهرِ قَتلِ آن امیرِ دین، روان شد چو نَزدیک آن جوانبختِ صَبیح دید کاندر مهدِ خون، خفته مسیح در شگفتی ماند از آن سِرَّ عِجاب کاین به بیداریست یا رَب یا به خواب؟ رستَخیز است این که از عرش بَرین آمده روحُ القُدس، اینک بر زمین یا که روحُ القُدسِ اَعظم جلوهگر گشته بر مریم به تمثالِ بَشر یا بُوَد این کُشته یَحیی، کَش زِ طَشت خون رَوان گردیدِه بَر دامان و دَشت یا درخت موسی است این شُعلهرو کآیدش صُوتِ اَنَاالله از گلو او همه بَر رُوی شَه، غرقِ نگاه کَش نِدا آمد به گوشِ جان زِ شاه کاندرآ، خوش به هنجار آمدی گر چه با تِمثال و زُنّار آمدی بشکن اِین تِمثال و این زُنّار را چَند در آئینه جُوئی، یار را؟ دارد اینک دَر حریمِ کعبه سِیر آنچه در آئینه میجستی به دِیر گَر فِشانم دست عیسی آفرین صد مَسیحا ریزَدَم از آستین تُو زِ سِرَّ وحدت اَندر پَردهای زنده یک روح است و باقی، مُردهای شد فراموشت مَگر آن خوابِ دوش؟ که بِگُفت عِیسیِ مَریم بِه گُوش چون شود فردا نسازی زینهار هین مَرا نزد مُحَمّد شَرمسار گُفت شاها کیستی بَر گو فاش تا بسوزم گِردِ شَمعت چون فَراش نَک تو عیسی، مَن حَوارِیّ تُواَم جان به کَف از بَهرِ یاریّ تُواَم تو چنین که پاک و روحانیستی گر مَسیحا نیستی، پس کیستی؟ گفت من مِصباحِ نورِ سَرمَدَم زادهی حیدر، سلیلِ احمدم دَر نوامیسِ نَصارا و یَهُود نامِ جَدّم فِرقِلیط و مود مود اِیلیا و شَنطیا، بابِ مَن است نامِ من هُوشَن، شَقیقم هاشَن اَست خورده پیش از هَستیِ چار اُسطُقُس آبِ حیوان، از لَبم روحُ القدس من به دِیهیمِ رُبوبیّت شَهَم عیسی عَبد و مَن اباعبداللهم مادر عیسی اگر که مریم است مادرِ من آبروی عالَم است غسل عیسی گَر ز نهرِ اُردُن است غسل تَعمیدِ من از خونِ من اَست اوبه دار اَر شد به چارُم آسمان من به معراجِ سِنان دارم مکان گر نبودی حکمِ تسلیم قضا کشتگان را تنگ بود این فضا گَر نبودی عَهدِ سلطانِ اَلست بُد یکی باقی و هالِک، هرچه هست زین حدیثِ طُرفِه آن فرّخ نژاد بیمَحابا سر به پای شَه نَهاد رنگِ تَثلیث از رخِ ناموسِ شَست بَر یکی پیوست و باقی را گُسَست عِشق در بُتخانه طرحِ کعبه ریخت دستِ غیرت، رشتهی مریم گُسیخت زد به آب توبه شکلِ دار را کرد سُبحِه، رشتهی زُنّار را گفت کاِی شَاهنشَهِ اقلیمِ عشق ای سزای افسر و دِیهیمِ عشق از چِه باشد پیکرت در خون غریق؟ گفت معشوق اینچنین خواهد عَشیق گفت جسمت پُر ز پیکان از چه روست گفت پَرهای پَریدن سوی اوست گفت با این سطوتِ شیرِ اوُژنت در شگفتم زین همه زخمِ تَنَت گفت این زخمانِ بیرون از شُمار چشمِ خونباریست اَندَر هجرِ یار شد چو آن تَرسا جوان، آگه زِ راز لب به تحلیل و شهادت کرد باز کرد شاهش از شرابِ عشق مَست شد به سوی حَربگه، خنجر به دست دادِ مَردی داد و جان بدرود کرد روحِ عیسی را زِ خود خشنود کرد ***** بین دود و آتش و دیوار و در بهر محسن کردم احساس خطر هرچه نیرو داشتم بردم به کار تا نبیند غنچهام آسیب خار بازویم کم کم چو از کار افتاد کار با مسمار و با دیوار افتاد
هنوز نظری ثبت نشده