میان خاک و خون حتی تو محو بیکران بودی
حنیف طاهریپسندیدن2
بازدید80
میان خاک و خون حتّی تو محو بیکران بودی زمین از خون تو لبریز، تو فکر آسمان بودی به خون تو صحرا وجب وجب تشنه وحوش سیرآب و حسین لب تشنه ای آینه رو سنگ چه میخواست ز جانَت؟ خورشید که باشد یکی از سوختگانَت خون میجهد از قلب تو با هر ضربانت خشکیدهترین جای جهان است دهانت (دریای رحمت الهی تشنه میان قتلگاهی)۴ هزار و نهصد و پنجاه گل از کودال روییده که هرجا رو نبی بوسید همان را نیزه بوسیده روضهی زخم و نعل سخن نمیخواهد تنی که دیگر نیست کفن نمیخواهد برخیز سه ساعت شده و وقت اذان است قربان نگاهت که به خیمه نگران است خون تو ز هر گوشهی این دشت روان است هنگام غروب است سرت دست سنان است (دریای رحمت الهی تشنه میان قتلگاهی)۴