میان خاک و خون حتی تو محو بیکران بودی
حنیف طاهریپسندیدن0
بازدید59
میان خاک و خون حتی تو محو بیکران بودی زمین از خون تو لبریز، تو فکر آسمان بودی به خون تو صحرا، وجب وجب تشنه وحوش سیراب و حسین لبتشنه ای آینهرو سنگ چه میخواست ز جانت خورشید که باشد یکی از سوختگانت خون میجهد از قلبِ تو با هر ضربانت خشکیدهترین جای جهان است دهانت دریایِ رحمتِ الهی تشنه میون قتلگاهی... **** هزار و نهصد و پنجاه گُل از گودال روییده که هرجا را نبی بوسید، همان را نیزه بوسیده روضهی زخمانت سخن نمیخواهد تنی که دیگر نیست، کفن نمیخواهد برخیز، سه ساعت شده و وقت اذان است قربانِ نگاهت که به خیمه نگران است خونِ تو ز هر گوشهی این دشت روان است هنگام غروب است، سرت دست سنان است دریایِ رحمتِ الهی عریان بر خاک قتلگاهی...