من و اشکی مثل بارون
حسن حسینخانیپسندیدن1
بازدید3.4K
من و اشکی مثلِ بارون تو و مَشکی پاره پاره من و این قلبِ پُر از خون که دیگه سامون نداره اباالفضل، اُمید و تکیه گاهم اباالفضل، علمدارِ سپاهم اباالفضل، تویی تنها پناهم حرم بی تو امنیّت نداره نباشی، کارِ من بی تو زاره سکینه تو خیمه چش به راته بی قراره اباالفضل، امیرِ لشکرم 4 *** (دستِ تو رو دوباره به چشمانِ تَر زنم شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم دستت به روی خاک و همه دست می زنند در این میان منم که دو دستی به سر زنم) *** می ترسم با رفتنِ تو، بشه غوغائی تو افلاک نمیخواد از جا بلند شی، نزن بازو روی این خاک امان از، تنی که می شه غارت امان از دل و دردِ اسارت امان از نوامیس و جسارت نداری جای سالم به پیکر پاشو عباس از جات، جانِ مادر داره می ره دشمن، سمتِ خیمه ای برادر اباالفضل، امیرِ لشکرم 4 ***