من زائر نسیم مسیحا دم توام
علی اکبر زادفرجپسندیدن8
بازدید700+
من زائر نسیم مسیحا دم توام آدم اگر شدم به خدا آدم توام تو ابتدای نسل طهورای کوثری تو روده خانهی زهرای اطهری باید علی و فاطمهای ظرف هم شوند تا که آفریده شود چون تو گوهری کار خداست که پیامبر پسر نداشت وقتی تویی نیاز ندارد به دیگری گفتند زادهی اسدالله قالبی صبح جمل که شد همه دیدند حیدری میخواستند پیش همه کوچکت کنند کوری چشم عایشهها از همه سری آفتاب روز جمل آشکار شد تیر حسن برندهتر از ذوالفقار شد سربنده یا علی به سرش بست مجتبی با ذکر فاطمه به روی زین سوار شد فریاد زد انا ابن علی فاتح حنین فریاد یک سپاه فرار از فرار شد با هیبتی تمام به اسبش نهیب زد یک لشکر از یسار و یمین تار و مار شد تیری به دست و پای شتر زد که ناگهان فتنهگر جمل به زمین خورد و خوار شد فرزند آفتاب به جز این نمیشود شاگرد بو تراب به جز این نمیشود یک روز اشک و گریه برای تو میکند با شصت روز اشک حسینی برابری ای ارشد تمام پسرهای فاطمه ای اولین حسین سحرهای فاطمه هرچند آفریده خدا چهارده کریم اما یکی از آن همه را سفرهدار کرد ما را پیاده کرد سر سفرهی حسن آن کشتی حسین که ما را سوار کرد خشمت نیاز نیست آنجا که میشود با قاسم تو لشکر را تار و مار کرد باید به بازوی حسنیت دخیل بست ورنه نمیشود که جمل را مهار کرد من که به دست هیچ کسی رو نمیزنم نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد از ابتدا پدرش فکر ما گداها بود که سفرهی کرمش را به مجتبی بخشید غریب بود اگرچه گدا فراوان داشت کریم بود بدون سر و صدا بخشید کریم کار ندارد که چه کسی هست غریبه را چه بسا بیشتر از آشنا بخشید ملامتش نکنید آنکه را مدینه نرفت مدینه زائر خود را به کربلا بخشید گمان کنم که دگر مادری زمین نخورد خدا فقط به حسن این چنین بلا بخشید در غربت کوچه راهه چاره گم شد خورشید زمین خورد ستاره گم شد دیدی چقدر دست او سنگین بود یک سیلی زد دو گوشواره شکست نامرد بی هوا زد و از معرکه گریخت کی میتوان حریف جلال حمیده شد دیوار هم به شدت ضربه اضافه شد