من با تو به چشم آمدمو هیچ نبودم
محمدرضا میرزاخانیپسندیدن1
بازدید2.6K
من با تو به چشم آمدمو هیچ نبودم چون سایه عقب بود سرا پای وجودم تقدیر من این است که در بند حسینم دیدی که گشوده ای درو من پر نگشودم من مال توام یابنالزهرا دنبال توام یابنالزهرا السلامعلیک یا ریحانة الحسین سحری روشن و عاشق سحری غرق شقایق سحری چاک گریبان نشوی خیره و حیران همه آفاق گل افشان و زرافشان چراغان و غزل خوان همه لبریز ز آواز حزاران سحری ریخته از بام فلک دامنی از ماه به هر راه به هر کوچه شبانگاه ودر حلقه گیسوی ستاره زمان لحظه احساس زمین تکه الماس پر از عطر گل یاس ترین یاس شگفتا از این بزم از این فرش از این عرش تر از عرش وگر هوش رمیده وگر عقل پریده وگر دل برمیده ز طرب خانه ی سینه پی دلهای دگر تا به مدینه شب بارش مهتاب در خانه ارباب چه نوریست، چه طوریست در این خانه چه هنگامه شوریست ببین قبله نمارا که گم کرده خودش را و منا را و صفا را و ز سر تا به قدم غرق نیاز است دو دستش که دراز است به این خانه که درحال یه راز است در این بزم معطر، در این مستی یکسر چه بیتاب چه مجنون چه شیدا شده لیلا شده اکبر چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی همین شب، که شد از عشق لبالب و گل خنده شکوفاست ز رخساره زینب و خدا داند از آن چشم تماشایی بیدار وزان قامت سرشار ز دلدار وزان چهره یوسف کش بیتاب، علمدار چه طوفان شده بر پا به دلش لحظه دیدار در این شام بهاری نه صبری نه قراری پر از لحظه شماری چو مشتاق چو بی خویش قدم میزند و منتظر عطر دل انگیز دل افروز گل ناز حسین است که در باز شد و لحظه اعجاز شدو محشری آغاز شد و و در حوله ای از برگ گل یاس و پیچیده به غنداقهای از شه پر جبرئیل امین در آغوش حسین ابنعلی ناز ترین، یاس ترین جلوه که دیده است به چشمی که ندیده است به جز روی حسینش دو چشمش گل دریاس چه شیوا و ثریاس دل آراست تماشایی و بابایی و تنهاست و ناگاه اباالفضل رو کرد به انبوه فرشته و فرمود الا باغ ملائک و ای فوج فرشته دگر دورو بر غنچه ام اینگونه نگردید و از شوق گل مریزید، مرقصید مبادا که به بال و پر خود ناز کنیدش که شاید رخش آزرده شود از نفس گرم و پر نرم که این گل بود حساس تر از معنی احساس و در آینه ای، در آینه از حسرت یک آه و ای آه، از این آینه دوری و مبادا که بدوری کنید از دور و برش و ای شبنم شیرین، منشین بر سر گلبرگی از این غنچه که شاید که کبودش کنی اینبار خدایا چه گل است این که شیرین دل است این در این چهره بگو کیست بگو این مثل کیست همه واله و حیران اباالفضل که زینب گفت با آه عظیم ای پسر امبنین ای پسر فاطمه، عباس ببین دخترک ناز حسین ابن علی نه همان گوهر مفقود همان گوهر ممجود همان مادر رنجون که میبود حدیث فدک و غصب فدک زخم دل حضرت زهرا و نمک همانی که به هر صبح و به هر شام فقط صحبت او بود همان خانه، همان شعله همان دود همان است که باز آمده امروز