من از خجالت آب میشم
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن1
بازدید100+
من از خجالت آب میشم چشمات به مَشکام میشه خیره لالایی میخونم برات رو نیزه هات خوابت بگیره باید بمیرم از غمت موهات گرفته بوی نیزه از مادرت بالاتری قدی کشیدی روی نیزه حرمله میخنده با ناله های مادرت میمیرم زنده میشم سنگ میباره رو سرت اوج غم های منه مقصد این کوچه ها من میرم بزم یزید تو نیای دنبالما با کشتنت کشتن منو از کشتن ما دو تا شادن من رو زدم واسه لبت شرمنده ام آبت ندادن آهت به گوش من رسید وا شد زبونت روی دستم با حسرتم بوسیدمت زیر عبا چشماتو بستن بدجوری حیرون شدم خیر نبینه حرمله از گلوی نازکت تیر کشیدن مشکله بخواب مادر حرم در اضطرابه عزیزوم خوشگلُم حالم خرابه زبونت رو نکش دور دهانت این آب نیست این آب اشک ربابه رقیه داره جون میده برا تو لبات خونه نزن رو هم لباتو دلیلش این خراش گونه هاته که در قنداقه بستم دست و پاتو می بینی که اسیر رنج و دردم حلالم کن برات کاری نکردم چی میشه این دم آخر عزیزم به من مادر بگی دورت بگردم خجالت میکشم از روی ماهت فدای روضه های تو نگاهت دیگه وقت نبرده پهلوونم برو مادر خدا پشت و پناهت هوا گرم است رویش را بپوشان به پیش باد مویش را بپوشان به دست حرمله تیر و کمان است سفیدی گلویش را بپوشان