من از اینجور سفر رفتن، دیگه بیزار بیزارم
حاج محمود کریمیپسندیدن19
بازدید30.8K
من از اینجور سفر رفتن، دیگه بیزارِ بیزارم سر زخمی و خونیمو، شبا رو خاک میذارم خودت گفتی که تو کوفه، علی یار یتیما بود بهجای اون همه خوبی، بگو این پاسخ ما بود؟ خیالت تخت جمع کردم همه هوش و حواسم رو توی لشکر هنوز هیشکی ندیده التماسم رو بابا! دیشب کتک خوردم ولی رو پام وایسادم بهش گفتم اگه بازم کتک داری من آمادهم اگه خسته بشه مشتش، لگد پُر میکنه جاشو چشام تار میبینه خوبه، نمیبینم اداهاشو ولی راستش بابا دندهم، شکسته خیلی درد داره تا میره خوب بشه بازم سنان میاد نمیذاره درِ گوشی بگم بابا، بابا و دختریم دیگه گمونم خوب نشه پهلوم، نمیدونم، دلم میگه کجا مونده تنت؟ میخوام ببینم خوب شده زخمات؟ سنان میگه که با نیزه زدم تو پهلوی بابات چوبی که رو لبت میزد از اون چوبای محکم بود میدونم دردشو، آخه از اون چوبا که خوردم بود تار میبینم سرم سنگینه عجب دستی داشت! خیر نبینه