من آن مجاهد نستوه و خردسال و اسیرم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن6
بازدید3.3K
من آن مجاهد نستوه و خردسال و اسيرم كه شمع محفل آزادگیست روی منيرم پيام خون خدا خيزد از زبان خموشم كه سيد الشهدا را به شهر شام سفيرم رخم كبود ز سيلی، به چشم دوست چراغم قدم كمان ز فراق و به قلب خصم چو تيرم پناه هفت سپهرم، كه گفته دخت يتيمم؟ شفيعهی دو سرايم، كه خوانده طفل صغيرم؟ عزيز فاطمه هستم ز عزتم نشود كم اگر چه در دل شب گوشهی خرابه بميرم مرا به شام نبينيد در لباس اسارت كه تا خداست خدا، بر تمام خلق اميرم پيام آور خون شهيد تا صف حشرم ز سيدالشهدا باشد اين مقام خطيرم عدو به چشم حقارت نظاره كرد به حالم خبر نداشت كه حتی فرشته نيست نظيرم يزيد داد مرا جا به روی خاک خرابه به زعم آن كه شمارد ميان خلق، حقيرم كجاست تا نگرد در همين خرابه ز عزت پناه طفل صغير و مطاف شيخ كبيرم؟ به سن كوچک من منگريد كامدم اينجا نه دست زائر خود، بلكه دست خلق بگيرم اگر چه آمده مشهور نام من به رقيه به سان فاطمه در عزت و جلال، شهيرم قسم به دامن پاک حسين پرور زهرا كه من عزيزم و ذلت ز هيچ كس نپذيرم (خدا گواست كتک خوردم التماس نكردم) ۲ مگر نه دختر ناموس كردگار قديرم ز سوز سينهی من گل كند كلام تو ميثم سرودههای تو باشد ترانههای صغیرم