من آنچه هست به عشق تو داده ام از دست
حنیف طاهریپسندیدن4
بازدید1.7K
من آنچه هست به عشق تو دادهام از دست که مُنتَهای مرادم تویی از آنچه که هست به محفلی که تو باشی به باده حاجت نیست که هر که روی تو بیند خراب گردد و مست محبّت تو نه امروز کرده جا به دلم که من به روی تو عاشق شدم ز رو اَلَست کجا من از تو توانم بُرید رشتهی مِهر خدای تار وجود مرا به زلف تو بست به دوستی توام گر به پای دار برند من آن نیم که بدارم تو را ز دامان دست به شادمانی جاوید امیدوار شدم دلم چو از همه بگسست و با غمت پیوست