آمدم باز ببین دیدهی گریانِ مرا
حاج مجتبی روشن روانپسندیدن9
بازدید500+
آمدم باز ببین دیدهی گریانِ مرا سر و سامان بده این حال پریشان مرا غفلتم برده همه باور و ایمانِ مرا خط بزن باز تو از نامهام عصیانِ مرا کار سائل به کریم اُفتد اگر خوب تر است ای کریما بده رزقی که گدا پشت در است شبِ تاریکِ مرا از کرمت ماه بده بر دل سوختهام سوز بده، آه بده رحم کن بر من و در خانهی خود راه بده چشم بیمار مرا اشک سحرگاه بده تو به دنبال منی بندهی فرار منم دارم اغرار که تو خوب و گنهکار منم غصه دارم که مرا غصهی دلدارم نیست لایق دیدنش این چشم گنهکار نیست همه هستند در این بزم ولی یارم نیست چه کنم چون که طبیبِ دلِ بیمارم نیست تو که یک گوشهی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد دل خود را بده در او که حبیب است، حبیب تو بگو حرف دلت را که شکیب است شکیب گرچه او بر همهی درد طبیب است، طبیب گفت شیخ احمد کافی که غریب است، غریب غربتش ارث حسین است، پس از چندین سال روضه خوان است بهجان جسم رها در گودال صبح و شب گریه کند از غمِ گودالِ حسین زخمی از تیر و سنان شد تن پا مالِ حسین شده زخمی به دل خاک پر و بالِ حسین شده سیلی و لگد قسمت اطفالِ حسین صبح و شب گریه کند خیمه به قارت رفته دختر فاطمه با شمر اسارت رفته دل مهدی، ز غم زینب کبری زار است به تن عمهی او جای دو صد آزار است دیدهاش صبح و مصاح گریه کن بازار است دختر شیر خدا در وسط انظار است (زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد) نوکرت لال شود قافله و حال خراب دختر فاطمه آمد وسطه بزم شراب **** زینب همین که وارد بزم یزید شد بر روی نی محاسن سقا سفید شد تو رفتی و دنیا روی سر من خراب شد تو رفتی و گردنبند خواهرت طناب شد تو رفتی و چشمات قاتلِ من و رباب شد پناه معجر زینب، ابوفاضل عزیز برادرِ زینب، ابوفاضل آزار پشتِ آزار بازار پشتِ بازار حال علی گرفتار سپردمت به خدا به رمل و ریگ بیابان اما تو سپردیام به که رفتی به دلقکان و کنیزان؟