گفتی دُعیتُ من صدایت را شنیدم
حاج محمدرضا بذریپسندیدن4
بازدید200+
گفتی دُعیتُ من صدایت را شنیدم با برگ دعوتنامه تا اینجا رسیدم گم کرده بودم راه را دیدم که گفتی عبدی تفضل با دو چشم تر دویدم بازار دنیا باختم سرمایهام را جایش به شانه بار معصیت خریدم کرده زمینگیرم تعلقهای دنیا باید ز هرچه غیر تو دل میبریدم در این حوالی قلبشان یک شب شکست و بار سفر بستند یاران شهیدم وقت قنوت گریه دارم نیمهشبها در دستهایم عکس مولا را کشیدم با آنکه تا حالا ندیدم روی یارم یک چند باری طعم آغوشش کشیدم بیدارم آخر میکنی فردای محشر پیش همه با حب حیدر رو سفیدم هنگام جان دادن الهی که ببینم آرام بر زانوی حیدر آرمیدم بال و پرم را باز میکردی شبی کاش تا کربلا مثل کبوتر میپریدم راه رسیدن تا خدا راه حسین است کوتاهتر از گریه من راهی ندیدم با چادر خاکی شده زینب صدا زد با زحمت از خیمه کنار تو رسیدم یاد در و دیوار افتادم حسین جان هربار که نیزه ز پهلویت کشیدم اینکه تعجب کردهام دست خودم نیست تا حال من جسم تو را عریان ندیدم اصلاً حسین سابق من نیستی تو از هر طرف که پیکرت بر خاک چیدم ****** هزار درد به دل ماند و نیست درمانی خبر به شهر رسیده دگر نمیمانی من از تو دست شکسته که نان نخواستم قرار شد که دسداس را نچرخانی