نمیدانم چرا درد دلم درمان نمیگیرد
مجتبی رمضانیپسندیدن5
بازدید300+
نمیدانم چرا درد دلم درمان نمیگیرد غم هجران جانفرسای تو پایان نمیگیرد من از سختی درد دوریات دق میکنم آخر فراق تو به من یک لحظه هم آسان نمیگیرد برای پاکی قلبم علاجی نیست جز گریه کویر من به هر در میزند باران نمیگیرد تو را دنیا گرفت از من عجب دنیای نامردی چرا مردی از این بی معرفت تاوان نمیگیرد اگر بودی اقلاً این گدایت سرپناهی داشت دل سرگشتهام بی تو سر و سامان نمیگیرد هزاران بار عهدم را شکستم مایهی ننگم تمام شهر از من حس اطمینان نمیگیرد گناه آمد تمام اعتبارم را گرفت و برد که حتی سایهی من از خودم فرمان نمیگیرد بیا از شر شیطانی بنام من رهایم کن تو که باشی کنارم اینقدر میدان نمیگیرد خلاصه با همین آلودگیها دوستت دارم برای هیچ کس قلبم به این میزان نمیگیرد رگ خواب من دلتنگ دست دختر شاه است برات کربلا را جز رقیه جان نمیگیرد جهان میسوخت وقتی دختر از بابا بغل میخواست لبش را لحظهای از آن لب و دندان نمیگیرد